+
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 20:40 توسط پارمیدا
|
×معنای عشق×
|
|

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 20:28 توسط پارمیدا
|
قلب من قلب توست

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:1 توسط پارمیدا
|
داستان عشق

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:47 توسط پارمیدا
|
دوست داشتن!!!!!!!!!

مي خوام از دوست داشتن بگم
از دوست داشتن تو و خودم بگم
دوست داشتن براي من يه واژه بود
مثل موج تو دريا سرگردون بود
به وقت تنهايي سراغش ميرفتم
وقت خوشي فراموشش مي كردم
تو روزاي ابري
پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره
دل مي سوزندم
چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم
وقت بهار
دنبالت مي گشتم
دنبال اداي دوست داشتن گلها
زير بارون مي رقصيدم
اما هيچي ازش نمي فهميدم
اما با اومدن تو
همه چيز عوض شد
رنگ گلها
خواب زندگي
رنگ ديگي شد
دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد
رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد
شبا تو خواب روياي من
نوازش دستهاي گرم تو شد
تو خواب و بيداري
تو زندگي و رويا
فقط يه آرزوي كوچيك دارم
يه آرزوي كوچيك و محال دارم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:59 توسط پارمیدا
|
عشق یعنی چه؟

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی
با جهان بیگانگی
عشق یعنی
شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی
سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر
به دار آویختن
عشق یعنی
اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در
جهان رسوا شدن
عشق یعنی س
ست و بی پروا شدن
عشق یعنی
سوختن با ساختن
عشق یعنی ز
ندگی را باختن
**************
عشق یعنی...
!
عشق یعنی
انتظار و انتظار
عشق یعنی ه
رچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده
بر در دوختن
عشق یعنی
در فراغش سوختن
عشق یعنی
لحظه های التهاب
عشق یعنی
لحظه های ناب ناب
عشق یعنی
با پرستو پر زدن
عشق یعنی آ
ب بر آذر زدن
**************
عشق یعنی...
!
عشق یعنی
,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی
معنی رنگین کمان
عشق یعنی
شاعری دل سوخته
عشق یعنی
آتشی افروخته
عشق یعنی
با گلی گفتن سخن
عشق یعنی
خون لاله بر چمن
عشق یعنی
شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی
رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی
یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی
عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...
!
عشق یعنی
چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
**************
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:54 توسط پارمیدا
|
عشق ودوستی
روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت:
من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .
من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 19:27 توسط پارمیدا
|
تو مثل
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:27 توسط پارمیدا
|
فرهنگ نامه ی بچه ((+))ها
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:58 توسط پارمیدا
|
متشکرم (مرسی)
متشکرم یکی از اولین کلماتی است که در کودکی یاد میگیریم. مشکل این است که در بچگی همیشه
باید از همه تشکر کرد. باید مدام بگویید: متشکرم،ممنونم، مرسی خانم، مرسی اقا.بله.
باید از همه تشکر کرد تا این که بالا خره یک روز از این که باید از تمام کره
زمین و موجوداتش تشکر کنید خسته و بیزار می شوید. ان وقت است که به جای تشکر خواهید
گفت ((اه.))
تشکر کردن علامت این است که کسی برای شما کاری انجام داده و ان کار در شما اثر خوبی به جا
گذاشته است.
چگونه باید به یک خارجی بگویید:متشکرم.
به یک المانی=دانکه شون
به یک ایتالیایی=گراتزی
به یک فرانسوی=مرسی
به یک انگلیسی=تنکیو

+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:36 توسط پارمیدا
|
معلم:حسنی بگو ببینم قوی ترین رسانه در انتشار اخبار کدومه؟
حسنی:اقا اجازه،خاله زری.
معلم:یعنی چی؟
حسنی:بابام میگه اگه خبری رو به خاله زری برسونی در کوتاه ترین زمان و کمترین هزینه و با بالاترین
دقت در سراسر دنیا پخش خواهد شد.
دکتر از قضنفر می پرسه این همه قاشق تو شیکم تو چیکار میکنه؟
میگه:دکتر جان الهی من فدات شم خودتون گفتید روزی یه قاشق بخور.
محمود اقا بر اثر تصادف مرحوم میشه،به غضنفر میگن برو یه جوری به خانوادش خبر بده.میره دم
خونشون زنگ میزنه،پسرش میگه:کیه؟
میگه:ببخشید،منزل مرحوم محمود اقا.
یه نفر از ساختمان ده طبقه میفته پایین،همه جمع میشن دورش،ازش میپرسن:اقا چی شده؟
میگه:راستش منم تازه رسیدم.
یه نفر می خواسته یه ماهی رو خفه کنه،هی سر ماهی رو میکرده زیر اب و در میاورد.
سوسکه میخواسته خود کشی کنه!میره کنار دمپایی می خوابه.
قضنفر زن سبزه میگیره،سیزده به در از ماشین پرتش میکنه بیرون!!!
به خرگوشه میگن:تو چرا انقدر هویج می خوری؟
میگه:هویجوری...!
یک روز به یک اسکلت می گن یه شعر بخوان
میگه:توپولویم توپولو لپ هایم مثل هلو.
اوا خواهره میخوره زمین میگه ولم کن جاذبه.
فقط میخواستم یه لبخند کوچولو رو لب هاتون بیارم حتی برای چند لحظه
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط پارمیدا
|
ا س م س های عاشقانه
میگن خدا قشنگتر از گل چیزی نیافریده ولی چشم من قشنگ تر از تو گلی ندیده!
*
قلب من با قلب تو خورده گره، نکنه ناز کنی، بازکنی این دو گره.
*
خون که قرمزه رنگ عشقه، اما اشک که بی رنگه درد عشقه.
*
امروز قلبم درد گرفته بود، فکر کنم یه خورده تپل شدی جات تنگ شده!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:37 توسط پارمیدا
|
دختران چه رنگی را بیشتر دوست دارند و چرا؟
*صورتی*
صورتی،رنگی است که از قرمز و سفید درست شده .
قرمز،رنگ عشق و
سفید ،رنگ پاک است.
این دو رنگ با هم برای یک دختر خوب خیلی معنا ها دارد.
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:10 توسط پارمیدا
|